خرید بک لینک

شهری برای این مرد گریست !
محمود مرادی گُمش تپه
خبر تنها یک جمله بود" آن مرد رفت ." اما به دنبال آن واژه های بسیاری از غم و اندوه بود که در اندیشه و بیان مردم شهر جاری شد و حسرتی بزرگ که در قلب ها جا گرفت ؛ در ماتم از دست دادن مردی که تا آن روز ، همدرد و همنوا ی همیشگی آنانی بود که مثل او بودند ؛ خاکی و بی ادعا !درست مثل تمام مردم این شهر که صداقت را پاس می دارند و سادگی را می ستایند .
حالا خُرد و کلان ، پیر و جوان این شهر می بایست این لحظات بی تکرار همراهی با او را ، در نهانخانه ی ذهن و دل خویش به یادگار نگهدارند، چرا که او دیگر دل از دیار فانی بُریده بود و ره در سرای باقی داشت . آری ، حالا دیگر مردم شهر صالح دایی را از دست داده بودند درست مثل من و هزاران نفر از مردمان زادگاهمان که به مرام و معرفت ومردمی بودن او عادت کرده بودیم.مردی از میان همین مردم، بی‌تاج و بی‌تکلف، با دستانی سخت‌کوش و قامتی افراشته. نگاهش چنان ژرف بود که دل‌ها را بی‌واژه می‌خواند. "نامش نه بر کتیبه ای نقش بست، نه بر تَندیسی جاودانه شد، اما دل‌های بسیاری محراب ارادت او بودند."
.

تصویر زیبایی از زندگانیش مقابل چشمانم است چندباری نیز نگاهش کرده ام . چند ثانیه ای بیش نیست اما باز انسان دلش می خواهد هزاران بار به تکرار آن را ببیند تا یادش نرود او که حالا رفته است تا دیروز در کنارمان بوده است . مصمم و آرام ؛با همان لباس کار ساده ی همیشگی، سوار بر موتور ، راه بیرون از شهر را در پیش گرفته بود و می رفت بی خبر از حضور دستهایی که از درون خودرویی دیگر بیرون آمده بود تا این لحظه از حیاتش را برای دیگران به تصویر بکشد .اما او بی خیال از همه ، انگار که می رفت تا خانه ی آخرت عزیزی از مردم این دیار را آماده بسازد. که فرصت زندگانیش در این دنیای فانی به پایان کار رسیده بود.
خبرش را که به او می دادند او خود را زودتر از دیگران به در خانه ی صاحب عزا رسانده بود. فرقی نمی کرد شب باشد یا روز ، سرما یا باد و باران زمستانی باشد و یا اوج طاقت فرسایی گرمای تابستانی . او روزها ، ساعتها ، دقایق و حتی ثانیه های ممکن از زندگیش را برای مردم کنار گذاشته بود بی هیچ طلب و خواستی که اَجر محبت های ایثار گونه اش را از بین ببرد . چرا که رزق و روزی حلال صالح دایی ؛ در دست های پینه بسته کارگری ، در آپاراتی اش در فلکه شمالی شهر رقم می خورد. .
او انگار در دنیایی دیگر از ما زندگی می کرد . انگار که دل در گرو این کاروانسرای فانی نداشت . گویی در اوج نداشته های ظاهری ، همراهی با مردم را ثروت واقعی می پنداشت که تا آخرین لحظات عمر بر عهد و پیمانی نانوشته با آنانی ماند که بسیار او را دوست داشتند چون همیشه همراه و همدمی برای همه بود به هنگام سختی و آرامش !
. حالا دیگر صالح دایی نیست که یاریگر و چشم بینایی برای "نورجان قاری" باشد؛ او را تَرکِ موتورش بنشاند و از چادری به چادری ببرد تا در آن جا آیاتی از قرآن را تلاوت بکند. حمد و سوره ای بخوانند، فاتحه ای هم نثار روح در گذشتگان بکنند و یا او را به مراسم عروسی و شادی دیگری ببرد تا همراه با دیگران، دست ها برای استجابت دعای خیر به بالا برود . دیگر صالح دایی نیست که نگران برپایی چادر "سای مان" و کَفن و دَفن و..... باشد یا زندگی خویش را نیمه کاره رها بکند برود تا باری از دوش دیگران بردارد و آنان را به آرامش در مقابل تقدیرات الهی دعوت بکند.
این بار دیگر نوبت مردم شهر گمیش تپه بود که به زیباترین وجه ، قدردان تمام لحظاتی باشند که او برای مردم این شهر به ارمغان آورده بود
. خبر در شهر پیچیده بود حالا باید هریک از این مردم ، خود صالح دایی می شدند، کارشان را رها می کردند و فارغ ار حساب زمان و مکان سراغ خانه ی دوست را می گرفتند تا در فراغ روی او با درد و آلام خانواده های شافعی شریک می شدند . تسلیتی عرضه می داشتند "سر سلامتی " نیز می گفتند هر چند که دیگه همه شهر صاحب عزا گشته بودند و حالا، این شهر مانده بود بی‌طَنین صدای گرمش، بی‌قدم‌های مطمئنش، بی‌سایه حضورش.
به پیشنهاد جوانان دلسوز و اندیشه ی بزرگان شهر قرار بر این شد که پیکر عزیز شان از درب منزل تا مُصلا و بعد از اقامه نماز تا خروجی شهر به طرف آرامستان "کوره سو "بر روی دست های پر مهر و اخلاص جوانان و مردم شهر تشییع بشود ؛ باشد که رسم وفای به عهد خویش به نیکی بر جای بیاورند. صالح دایی آن روز بر روی دستان مردمانی رو به آسمان داشت که تا دیروز خویش را فدای آنان کرده بود. مردمانی شایسته که هماره قدردان انسان هایی بودند که به آن ها بها داده بودند . مردم با پای پیاده و دلی اندوهگین در کوچه و خیابان های شهر به راه افتادند تا آخرین وداع را با صالح دایی خود داشته باشند که همیشه برایشان سلامی بود نه درود. شوری بود و سرور . و حالا مردم شهر ؛ با چشمانی پر ز اشک اما پُرغرور ، نظاره گر سفر بی بازگشت کسی بودند. ، که ردّ گام‌هایش هنوز بر خاک زادگاهشان مانده بود.

در مسجد جامع شهر اما ، مردم منتظر، انگار همه در یک چیز مشترک بودند غمی سنگین در درون ، با قطرات اشکی که بی اختیار بر روی گونه ها جاری می شد و چشمانی که بی تابانه هر از گاهی خط نگاهش به راهی بود که قرار بود مسافر خانه ابدی آن روز را به مسجد بیاورد. در ازدحام مردم تنها حدیث خوبی و صفای صالح دایی همراه با تکرار پی در پی دعای خیر بود که به گوش می رسید. هریک غرق در حیرت و سرگشتگی خویش بودند تا آن زمان که پیکر آشنای آنان در جایگاه قرار گرفت و بُغض های فرو خورده در گلوی مردم با صدای خطیبی شکست که آنان را فرا می خواند تا در صفوفی منظم برای ادای وظیفه ی دینی آماده باشند.
صدای " آنه ملا " که به گوش رسید به هر که نگریستم در خود شکسته بود .همه گوش فرا داده بودند تا حرف های از دل بر آمده کسی رابشنوند که زیبا و مختصر یاد آور نیکی ها رادمردی بود که او را برادر و بزرگی عزیز نه تنها برای خود ،بلکه برای برای همه مرمان شهر می دانست .از درد و هجران و فقدان کسی سخن می گفت که همیشه با آرامشی خاص ؛ به هنگام دشواری ها لبخند می زد و زیبا این جمله که " این مصیبت تنها برای خانواده ی شافعی نیست بلکه متعلق به تمام شهر است" راست هم می گفت چون "مرگ دیگری ، مرگ من و توست ". مردم گمیش تپه باید در ادای وظیفه و وفاداری سرمشق تمام آنانی باشند که دلبسته این خاک و آئین هستند. وچه زیبا ! مردمان زادگاهمان این رسم جوانمردی را به جای آوردند وقتی که بعد از اقامه ی نماز ، دوباره صالح دایی خود را، بر روی دست های خود تا خروجی شهر به زیباترین وجه همراهی کردند.
انگار که فارغ از تمام مردم ، شهری داشت آخرین لحظات سفر مسافرش را ثبت می کرد.من نیز همپای دیگر همشهریانم ؛با پای پیاده به دنبال جوانان و دلسوختگانی بودم که هر یک با چشمانی اشکبار و حسرتی غریب از همدیگر سبقت می گرفتند تا در زیر تابوتی قرار بگیرند که عزیز شان را داشت به منزل آخرش می برد. شاید این حداقل کاری بود که من نیز می توانستم در آن لحظات بکنم تا ادای دینی برای جبران گوشه ای ناچیز از زحمات انسانی باشد که در فراقش یک شهر برایش گریست.
در مسیر راه از کنار و یا پشت بام خانه ها می شد نظاره گر زنان و مردانی بود که با سکوت و حُزنی بزرگ وداعی سخت با او داشتند با او که جزیی از زندگی آنان بود . شاید هم نگران این بودند که اگر روز آینده بعد اذان صبح و یا زمانی دیگر، خبر از رفتن کسی دیگر در شهر بپیچد و صدای شیونی از خانه ای به آسمان برخاست در خانه ی کدامین صالح دایی را بکوبند تا با آرامش و لبخند او آرام بگیرند؟ بی خبر از این که فرزندانی صالح چون بهزاد و رحمت ا...شافعی ، بهروز قرینجیگ ، فیض ا....حنفی ، رشید امانی ، احمد دیجی و ....هستند که دل در گرو مردم شهر گمیش تپه دارند و بر عهد ی بزرگ استوارند تا رسم شاگردی خود را برای استادی به جای بیاوردند که از زندگی‌اش چراغی ساخت برای دیگران و هنوز هم در کوچه‌های خاکی شهر، رد پایش مانده است .و شهری پُر از یاد اوست که غریبانه رفت بی‌آنکه صدایی بلند شود، بی‌آنکه بادی در کوچه ها بپیچد.

فلکه ی خروجی شهر به طرف آرامستان کوره سو، آخرین نقطه از مسیر حدود چهار کیلومتری بود که آن روز -محبوب مردم- از خانه دنیوی تا خانه اُخروی بر روی دست های دوستدارانش بود . شرافتمندانی که یکبار دیگر هم؛ وقتی پای نجات شهر و مردمانش از سیل پیش آمده بود ، با اراده و اتحاد ی مثال زدنی ؛ با دست های خالی سدی به اندازه ی همین مسیر طی شده ساخته بودند و این یعنی اینکه : مردم این شهر ، همیشه خالق شاهکارهایی از جنس معرفت و وفاداری هستند.
تا آرامستان راهی زیادی نبود اما در ازدحامی از خودروها و مردم، مجبور شدیم نصف راه را پیاده برویم ، چاره ای نیز نبود خبر همه جا پخش شده بود . از جای جای منطقه نیز آمده بودند . این بود که قدری دیر رسیدیم . اما جمعیت زیادی زودتر از ما خود را رسانده بودند و در انتظار انجام با شکوه مراسم تدفین، در لابه لای سیل مردم حاضر گم شده بودند . از بالای آرامستان که به سمت شهر نگاه می کردی احساس می کردی انگار تمام مردم شهر ؛در ردیفی از ماشین ها و انسان ها به سوی ما درحرکتند تا آخرین وداع را با کسی داشته باشند که وقتی رفت، صدای تَرَک برداشتن دل‌ها، تا دورترین نقطه‌ی آسمان پیچید.
.
مراسم نیز انجام شد درست به ترتیب و آداب تمام تدفین هایی که صالح دایی دقت داشت به زیباترین وجه صورت بگیرد. بعد از خاکسپاری نیز همه سه بار گواهی بر انسانیت کسی کردند که براستی هم انسانی بود از جنس صفا و صمیمیت ، کسی که درس ایثار را نه در کتاب ها آموخته بود و یا در پشت میزهای دانشگاه ها ، او این معرفت را در مکتب و در میان مردم آموخته بود تا به درجه ای برسد که محبوب قلب ها گردد . دعا ها و فاتحه ها هم بسیار خوانده شد برای کسی که اگر چه خود آرزوی رسیدن و رفتن به خانه کعبه را داشت و به تقدیر الهی بدان نرسید اما خود کعبه ی مراد دل انسان های اندوهگین و دل شکسته ای بود که در اوج تنهایی و بی تابی از دست دادن عزیزی ، شانه و تکیه گاهی برای گریستن و آرامش را طلب می کردند.
حالا بعد از گذشت ماه ها از رفتن صالح دایی عزیز ، دل خسته از دوری وجودش دوست دارم صادقانه فریاد بکنم
"با رفتنت، سایه‌ای از مهر از سر شهر کم شد" حالا
شهر بی تو مرا سخت می شود حاجی !

جمعه 29 فروردین 1404

برچسب: نویسنده: مهران نوروزی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:18

صفحه بندی